فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

682

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

قُبِضَ - مُرد ، - المَرِيضُ : بيمار مُشرف بر مرگ شد . قَبَّضَ - تَقْبِيصاً [ قبض ] الشيءَ : آن چيز را جمع آورى كرد ، آن را جمع آورى و پنهان كرد ؛ « قَبَّضَ وَجْهَه فَتَقَبَّض » : چهرهء خود را گرفت و گرفته شد ، - الْمَالَ فُلاناً : مال يا پول را بدست او سپرد . القَبَض - آنچه از مال كه گرفته شده باشد ، غنيمت جمع آورى شده قبل از تقسيم ، شِتابزدگى ، سُرعت . القُبْضَة - آنچه كه گرفته شده باشد ، - مِنَ الشَّيءِ : مُشتِ پُر . القَبْضَة - اسم مرّة از ( قَبَضَ ) است ، آنچه را كه دريافت كرده باشى ؛ ( صَارَ الشَّيءُ في قَبْضَتِه ) : آن چيز در تصرف و مالكيت او قرار گرفت ، مرگ ، - مِنَ الشَّيء : مُشت پُر از چيزى ؛ « قَبْضَة السَّيْف » : دستهء شمشير . قَبَطَ - - قَبْطاً الولدُ : آن جوان ترسيد و گريخت . اين كلمه سريانى است . القُبْطان - كاپيتان كشتى . اين واژه ايتاليائى است . قَبَعَ - - قُبُوعاً القنفذُ : خار پُشت سر خود را در پوست خود فرو كرد . - الرَّجُلُ فى قَمِيصِه : آن مرد سر خود را در گريبان فرو بُرد ، رأسَه : سر خود را در پيراهن خود فرو كرد ، - فِى الأَرضِ : آن مرد به سياحت پرداخت ، - فى منزله : در خانهء خود گوشه گير و پنهان شد . القُبْع - بوق ، - عِنْدَ الْعامة : پوشش سر و كُلاه و نام ديگر آن ( قَبُّوعَة ) است . القُبَع - ( ح ) : خار پُشت ، - ( ح ) : حشره اى دريائى . القُبَعَة - ( ح ) : نام پرنده اى كوچك است كه معمولًا جلوى سوراخ موشها مىباشد و هرگاه بترسد يا مورد حمله قرار گيرد خود را به داخل آن سوراخ مىاندازد . القُبَّعَة - شاپو ( كلاه فرنگى ) ، عرقچين ، كاپشن كلاه دار كه معمولًا براى كودكان مىباشد . القَبْقَاب - [ قبقب ] : القُبَاقِب ، - ج قباقيب : كفش چوبى . قَبْقَبَ - قَبْقَبَةً [ قبقب ] الرجُلُ : آن مرد حماقت كرد ، - الفحلُ : شتر نر بسيار صدا كرد . القَبْقَب - [ قبقب ] ، شكم . القِبْقِب - [ قبقب ] ( ح ) : صدف دريائى . القَبْقَبَة - [ قبقب ] : مص ، صداى درون شكم اسب . قَبَلَ - - قَبْلًا على الشيء : به آن چيز پرداخت و ملازم آن كار شد ، - اليَوْمُ : روز نزديك شد ، - المَكَانَ : به سوى آن مكان رفت ؛ « قَبلت الماشيةُ الوادي » : دامها به سوى دره رفتند ، - الرَّجُلُ : سياهى چشمان آن مرد به طرف بينى قرار گرفت ، - قَبْلًا و قُبُولات ريحُ القبُول : باد صبا وزيدن گرفت ، - قَبْلًا وَقَبَالَةً بِه : او را كفالت و تضمين كرد . قَبِلَ - - قَبَلَةً بِه : آن را كفالت و ضمانت نمود - قَبْلًا الرَّجُلُ : سياهى چشمان آن مرد به طرف بينى او قرار گرفت ، - قَبُولًا و قُبُولًا الكلام : كلام را تأييد و تصديق نمود ، - الشَّيءَ : آن چيز را گرفت ، بدان راضى شد ، - تِ القابلَةُ الْوَلَدَ : ماما كودك نوزاد را با دست گرفت ؛ « داءُ يَقْبَلُ الشَّفاء » : بيمارى كه درمان آن امكان پذير است ؛ « اثمانٌ لا تَقْبَل المُزَاحَمَةَ » : قيمتهاى ثابت ، - قَبُولًا و قُبولًا و قَبالَةً تِ المرأة : آن زن قابله و ماما شد . قُبِلَ - القومُ : باد صبا بر آنها وزيد . قَبَّلَ - تَقْبِيلًا [ قبل ] ه : او را بوسيد ، - تْه الحُمَّى : تب خال بر لب او نشست ، - العَامِلَ الْعَمَلَ : كارگر را ملزم به كارى كرد . القُبْل - ج أَقْبَال : اين واژه ضدّ ( الدبر ) است به معناى پيش يا جلوى هر چيزى ، - مِن الزّمانِ : آغاز وقت ، - مِن الجَبَلِ : دامنهء كوه ؛ « رأيْتُه قُبْلًا » : او را آشكار از روبرو ديدم . قَبْل - اين واژه ضدّ ( بَعْد ) است ، ظرف زمان و معرب است مانند « ماتَ الخليفةُ و ماتَ الوَزيرُ قَبْلَه و مِن قَبْلِه » : خليفه مرد و قبل از او وزير مرد . گاهى مضافٌ اليه حذف مىشود و مىتوان آن را مبنى بر ضم يا معرب به تنوين به كار برد مانند « ماتَ الخليفة و ماتَ الوزيرُ قَبْلُ و من قبلُ و قبلًا و مِنْ قبلٍ و مِنْ قَبْلِ » ؛ « قَبْلَ كُلِّ شيْءٍ » قبل از هر چيزى . القُبُل - ج اقْبَال : اين واژه ضد ( الدُّبُر ) است به معناى پيشين هر چيزى . القُبَل ؛ « رأيتُه قُبْلًا » : او را آشكارا ديدم . القَبَل ، آنچه كه براى اولين بار ديده شود ، زمين بلند و برجسته ، دليل آشكار ، دو شاخ گوسفند كه بر چهرهء گوسفند كج شده باشد ، گردن بند عاج كه بر سينه زن و يا اسب آويخته شود ، سخن ارتجالى كه بدون نوشته ايراد شود ، - فى العَيْن : پيشرفتگى سياهى چشم به سمت بينى ، - فى العَيْنَيْن : جهت گيرى نگاه هر يك از دو چشم به سوى يكديگر . القِبَل - نيرو و توانائى ؛ « مالي به قِبَلٌ » : بر آن توانائى ندارم ؛ « مالي قِبَلَ فُلانٍ دينٌ » : به فلانى بدهى ندارم ؛ « اتَانِي من قِبَلِه » : از سوى او نزد من آمد . القُبْلَة - ج قُبَل : بوسه ، كفالت ، مترادف ( القَبَلَة ) است . القَبْلَة - مترادف ( القَبَلة ) است . القِبْلَة - اسم نوع است از ( قَبِلَ ) ، آنچه كه در روبروى باشد ، جهت و سمت ؛ « قِبْلَةُ المُصَلِّي » : قبله ، جهتى كه نمازگزار بسوى آن مىايستد ، - عند العامة : و در زبان متداول به معناى جنوب مىباشد . القَبَلَة - ج قَبَل : دانه و مهره كه زن افسونگر با آن سحر و جادو كند . القَبَليّ - منسوب به ( القبيلة ) است ؛ « رَأَيْتُه قَبَلِيّاً » : بطور آشكار او را ديدم . قَبَّنَ - تَقْبِيناً [ قبن ] الشيءَ : چيزى را با قپان وزن كرد ، - ه بِيَدَيْه : با دست خود چيزى را ورانداز و آزمايش كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . القَبْو - [ قبو ] : ساختمانى است كه به هم پيوسته باشد . القَبْوَة - [ قبو ] : اسم مرّة از ( قَبَا ) است ، - ب :